در مقابل لپتاپم نشستهام و به هزاران خبری که هر روز نمیشنوم فکر میکنم، چه خوب گفت دوستم: بیخبری خوش خبری است…
دیروز غروب همینجا نشسته بودم… وقتی خواهر و دامادمان رسیدند… دیدم داماد به خواهرم میگه زنگ بزن که بلایی سر خودش نیاره… وقتی از ماجرا سر در میآورم، معلوم میشود دانشآموز خواهرم اساماس داده که کاری که نباید میکردم… انجام دادم… و دیگر نه به تلفن جواب میدهد و نه به پیامها!! خواهرم به دوستش زنگ زد… معلوم شد پیام خداحافظی برای دوستش هم فرستاده… خواهرم شماره خانه این دخترجوان را از دوستش گرفت که به آنها زنگ بزند، موبایل مادردختر که جواب نمیداد و مشغول بود و بالاخره تلفن ثابت خانهشان جواب داد… و خواهرم به مادرش گفت که یه احوالی از دخترت بپرس ببین خوبه؟! و وقتی به شکل سربسته گفت که چه پیامی دخترت فرستاده و سابقه قرص خوردن دختر رو یادآوری کرد، مادر سابقه قرص خوردن دخترش رو انکار کرد!! و دختر داستان ما هم در همین زمان پیام داد که تو رو خدا به مامانم زنگ نزنید… و اگر زنگ بزنید نمیبخشمتون!!
نمیدونم شاید پسر داستان ما اساماس لبخندی چیزی فرستاده که ایندفعه ماجرا بهخیر و خوشی تمام شد… دفعه بعد رو نمیدونم چی میشه!
کاش همه مشکلات رو با یک انکار ساده میتونستیم نادیده بگیریم!
کاش همه موارد اینچنینی به همین قشنگی به سرانجام میرسیدند!
کاش لبخندها و بوسهها حتی اگر دروغین به موقع برسند!!!
کاش تو کتابا بجز نوشتن و حفظ کردن… درس زندگی هم میدادند!!
کاش خودمون… ما مردم… دخترا و پسرا… کلمه بزرگی مثل «دوستی» رو به گند نمیکشیدیم!!!
کاش میتونستیم همیشه از بیخبری لذت ببریم!!!!!!
پ.ن.: از صدای مازیار خیلی خوشم میاد و بخصوص این آهنگش و آهنگ سالارش.
نه نگید اینو
بیخبری خیلی هم خوب نیست
خوشحالم با وبلاگتون آشنا شدم
بازم می آم پیشتون
یکانسان پاسخ در تاريخ بهمن ۶م, ۱۳۹۰ ۱:۲۱ ب.ظ:
ممنون که به وبم سر زدید و نظر دادید.