از کوچیکی برای من نشستن صندلی جلوی ماشین سواری و یا در مسافرتهای اتوبوسی نشستن در صندلی کنار پنجره اتفاق خوشایندی بوده… و الانش هم همینه 
دلیلش هم این بود که چیزهایی زیادی که به علاقههام مربوط میشن رو اینجوری در دسترس داشتم، یکیش سرعت… چک کردن اینکه کیلومتر ماشین روی چه عددیه و بابات یا داداشت داره با چه سرعت خفنی میره 
دید بهتر به جاده که خوب تماشای خطکشی سفید وسط جاده و یا آسفالت جاده خودش سرعت رو بهتر القا میکنه!!
دیدن تابلوی فاصله تا شهر بعدی… آهاااااااان بگذارید اینو بهتر توضیح بدم!! تابلوها هر ده کیلومتر نصب شده و من با ساعتم زمانی که طول کشیده رو میگرفتم و از این حساب کتابا میکردم که مثلا اتوبوسی که سوارشیم با چه سرعتی میره و تا کی باید به تابلوی بعدی برسیم 
حالا اینا رو گفتم که بگم هفته پیش که بعد از مدتها صندلی جلوی اتوبوس نشستم و جاده با وسعت دید خیلی زیادی جلوی چشمام بوووود چقدر برام اتفاق خوشایندی بوده…
یه چیز رو هم که بالا نگفتم اینه که برای یه آدم نسبتا درونگرا که تا بیکار باشه میشینه فکر میکنه، موقعیتی شبیه این خیلی عااااالیه!
تصور کنید… تو سکوووووت، و ظلمت شب زل بزنی به جاده… جادهای که اتوبوس داره توش با ولع تمام خطوط سفید رو میبلعه و سریعتر به جلو میره… جاده هم تاریک و بیانتهاااااااااااااااا
شیشه اتوبوس و سیاهی شب برای چشم و فکرت پرده سینمایی میسازن که قراره افکارت مثل فیلم توش نمایش داده بشه… و بقیه رو نمیدونم ولی من که بخوام یا نخوام افکار میان سراغم و فیلم دیدن شروع میشه! اونم با کیفیت HD!!!
افکار زیادی سراغم اووومد… و یکی دوتا هم خاطره از جاده تاریک…. افکار که مجازاتشون آویخته شدن به دار سکوت بود که همان شب و در محل وقوع جرم، حکم اجرا شد!!
اما خاطرههااااا!!!
اولی:
یادمه هنوز دبستان نمیرفتیم(من و داداشم)، یه ماشین داشتیم که کم سن و سالترها احتمالا اسمش رو هم نشنیدن! اسمش «آریا» بود یه ماشین آمریکایی پهن و دراز! که مطابق معمول اکثر ماشینایی آمریکایی اون موقعها بیشتر از ۴ سیلندر داشت، البته الان که رفتم عکس گیر بیارم معلوم شد اسمش Rambler بوده و تو ایران به آریا شاهین میشناسنش!
با این ماشین معمولا ۶ ساعته بین شهرمون تا مشهد رو میرفتیم، حالا یه شب ساعت ۱۲ شب راهی شدیم!! و جاتوووون خالی باید ساعت ۶ صبح مشهد میبودیم امااااا… بجاش ساعت ۱۲ ظهر به مشهد رسیدیم یعنی ۱۲ ساعت تو راه بودیم
یادمه فقط سه تا تسمه پروانه داداشم عوض کرد…
خاطره دوم رو هم یهو در همین لحظه به علت تلخ بودن فرستادمش برا اعدام!!!
پ.ن.۱: امروز وبلاگم یک ساله شد! دلیلش شما هستید… شما دوستای خوبم وگرنه من وبلاگ نگهدار خوبی نیستم!!
پ.ن.۲: همونطور که بعضی دیدن دامنه وبلاگ از اون شکل طولانی به شکل کوتاه http://1ensaan.tk در اومده! البته هاست رو هم عوض کردم نمیدونم سرعتش بهتره یا نه یه سری چیزاییش از این طرفی که من نشستم بهتره
در ضمن اگر لینکدونیا رو به آدرس جدید تغییر بدید ممنون میشم.
پ.ن.۳: هفته پیش ماجرایی داشتم، موبایلم رو یه روز خاموش کردم روشن شدنش دو روز وقتمو گرفت!! تکنولوژیه داریم؟؟


درنتیجه بنده تا ۱۲ بیکار بودم و یه بار دیگه هم چرتکی زدم!!