بایگانی برای اسفند, ۱۳۹۰

جاده……

سه شنبه, ۹ اسفند, ۱۳۹۰

از کوچیکی برای من نشستن صندلی جلوی ماشین سواری و یا در مسافرت‌های اتوبوسی نشستن در صندلی کنار پنجره اتفاق خوشایندی بوده… و الانش هم همینه :D
دلیلش هم این بود که چیزهایی زیادی که به علاقه‌هام مربوط میشن رو اینجوری در دسترس داشتم، یکیش سرعت… چک کردن اینکه کیلومتر ماشین روی چه عددیه و بابات یا داداشت داره با چه سرعت خفنی میره :D
دید بهتر به جاده که خوب تماشای خط‌کشی سفید وسط جاده و یا آسفالت جاده خودش سرعت رو بهتر القا میکنه!!

دیدن تابلوی فاصله تا شهر بعدی… آهاااااااان بگذارید اینو بهتر توضیح بدم!! تابلوها هر ده کیلومتر نصب شده و من با ساعتم زمانی که طول کشیده رو می‌گرفتم و از این حساب کتابا می‌کردم که مثلا اتوبوسی که سوارشیم با چه سرعتی میره و تا کی باید به تابلوی بعدی برسیم :D
حالا اینا رو گفتم که بگم هفته پیش که بعد از مدتها صندلی جلوی اتوبوس نشستم و جاده با وسعت دید خیلی زیادی جلوی چشمام بوووود چقدر برام اتفاق خوشایندی بوده…
یه چیز رو هم که بالا نگفتم اینه که برای یه آدم نسبتا درون‌گرا که تا بیکار باشه میشینه فکر میکنه، موقعیتی شبیه این خیلی عااااالیه!
تصور کنید… تو سکوووووت، و ظلمت شب زل بزنی به جاده… جاده‌ای که اتوبوس داره توش با ولع تمام خطوط سفید رو می‌بلعه و سریعتر به جلو میره… جاده هم تاریک و بی‌انتهاااااااااااااااا
شیشه اتوبوس و سیاهی شب برای چشم و فکرت پرده سینمایی میسازن که قراره افکارت مثل فیلم توش نمایش داده بشه… و بقیه رو نمیدونم ولی من که بخوام یا نخوام افکار میان سراغم و فیلم دیدن شروع میشه! اونم با کیفیت HD!!!
افکار زیادی سراغم اووومد… و یکی دوتا هم خاطره از جاده تاریک…. افکار که مجازاتشون آویخته شدن به دار سکوت بود که همان شب و در محل وقوع جرم، حکم اجرا شد!!
اما خاطره‌هااااا!!!
اولی:
یادمه هنوز دبستان نمی‌رفتیم(من و داداشم)، یه ماشین داشتیم که کم سن و سال‌ترها احتمالا اسمش رو هم نشنیدن! اسمش «آریا» بود یه ماشین آمریکایی پهن و دراز! که مطابق معمول اکثر ماشینایی آمریکایی اون موقع‌ها بیشتر از ۴ سیلندر داشت، البته الان که رفتم عکس گیر بیارم معلوم شد اسمش Rambler بوده و تو ایران به آریا شاهین می‌شناسنش!

با این ماشین معمولا ۶ ساعته بین شهرمون تا مشهد رو می‌رفتیم، حالا یه شب ساعت ۱۲ شب راهی شدیم!! و جاتوووون خالی باید ساعت ۶ صبح مشهد می‌بودیم امااااا… بجاش ساعت ۱۲ ظهر به مشهد رسیدیم یعنی ۱۲ ساعت تو راه بودیم :D یادمه فقط سه تا تسمه پروانه داداشم عوض کرد…

خاطره دوم رو هم یهو در همین لحظه به علت تلخ بودن فرستادمش برا اعدام!!! :D

پ.ن.۱: امروز وبلاگم یک ساله شد! دلیلش شما هستید… شما دوستای خوبم وگرنه من وبلاگ نگه‌دار خوبی نیستم!!

پ.ن.۲: همونطور که بعضی دیدن دامنه وبلاگ از اون شکل طولانی به شکل کوتاه http://1ensaan.tk در اومده! البته هاست رو هم عوض کردم نمیدونم سرعتش بهتره یا نه یه سری چیزاییش از این طرفی که من نشستم بهتره :-p در ضمن اگر لینکدونیا رو به آدرس جدید تغییر بدید ممنون میشم. :)

پ.ن.۳: هفته پیش ماجرایی داشتم، موبایلم رو یه روز خاموش کردم روشن شدنش دو روز وقتمو گرفت!! تکنولوژیه داریم؟؟

من خودم رو آدم خوش‌شانسی می‌دونم!

شنبه, ۲۹ بهمن, ۱۳۹۰

دیشب از مشهد برگشتم، صبح که برای رزرو بلیط اتوبوس زنگ زدم به ترمینال معلوم شد که ماشین ساعت ۲:۳۰ پر شده و فقط شب ساعت ۹ سرویس دارند، که من هم چون فکر می‌کردم اول صبح کلاس دارم دلم نمی‌خواست شب حرکت کنم البته درواقع دلیل مهمترش این بود که مامان و بابا چندان رضایتی به مسافرت شبانه ندارند!
اما خوب چاره‌ای نبود و وقتی برای رزرو ساعت ۹ گفتم، طرف بهم گفت شلوغه زودتر بیاید بلیط بگیرید!! حالا فکرش رو بکنید تو مشهد کی حال داره زودتر بره ترمینال بلیط بگیره… با خودم گفتم ۸ به بعد میرم حالا یا همون سرویس شهر خودمون خالیه و بلیط میده یا بلیط شهرهای دیگه که شهرمون بین راهشون هست رو می‌گیرم، بگذریم که من ۸:۱۵ آماده شدم ولی چون زن داداش گیر داد مجبور شدم شام هم بخورم و این شد که بنده ۸:۵۲ رسیدم به ترمینال و باجه خرید بلیط :D در کمال ناباوری دیدم بلیط هست، اما بعد از دقت به بلیط معلوم شد که این ماشین دومیه که ساعت ۹:۴۵ حرکت میکنه! رفتم سکو ماشین ۹:۰۰ آماده حرکت بود، داداشم هم که منو رسونده بود می‌زنگید می‌گفت می‌خوای ۴۵ دقیقه چیکار کنی بیا تو ماشین ما بشین بعد میری ترمینال، منم می‌گفتم بابا توی ترمینال یک ساعت و دوساعت مثل برق میگذره، ۴۵ دقیقه که چیزی نیست…
در اینجا بود که دیدم یکی از مسافرای بدون بلیط ماشین ساعت ۹:۰۰ انگار قهر کرد و وسایلش رو برداشت و رفت، مسئول بلیط به دنبالش که بلیط رو ازش بگیره!(نمیدونم برا چی) و منم در حال برگشت به سالن انتظار بودم که وقتی این جناب مسئول بلیط برمی‌گشت به سمت ماشین منو که دید گفت فلانی(کم و بیش منو میشناسه) بیا بلیطت رو بده که با همین ساعت ۹:۰۰ بفرستمت!!! رفتم بلیط رو ازم گرفت و گفت سوار شو و دیدم به صندلی کنار در که مخصوص شاگرده اشاره میکنه، هنوز فکری بودم که قبول کنم یا نه که دیدم از راننده می‌پرسه این صندلی شماره یک چرا خالیه؟ اونم گیج گفت نمیدونم خالیه؟ این پرسید نکنه ماشینت ۴۶نفرست؟ راننده گفت آره، این هم گفت خوب زودتر می‌گفتی!! و این شد که بنده در صندلی اول تثبیت شدم!! و به زن داداش اس دادم که بنده حرکت کردم!
همه اینا رو گفتم که بگم، این اتفاق جالب بهم یادآوری کرد که خودم رو آدم خوش‌شانسی می‌دونم! حالا نمی‌دونم یا بنا به تجربه‌های گذشتست یا ته‌مایه‌هایی از خودشیفتگی یا اعتمادبه‌نفس نداشتمه! و یا عادت کردم زورکی به خودم تلقین مثبت کنم!! ولی هرچی هست باعث میشه حتی تو اتفاقات بد هم دنبال یه نکته که نشونه خوش‌شانسیمه می‌گردم!! :D
حالا اینا رو داشته باشید تا بعد از کلاس از جاده بگم… البته اگر جوگیری فعلی موجود باشه :D

پ.ن: حالا صبح به دانشگاه زنگ زدم که من یه ذره دیرتر میرسم، دانشجوها رو نگه دارید، میبینم میگه ولی شما ۱۲ کلاس دارید! میگم چی؟ من ۸ تا ۱۲ هم کلاس داشتم هاااااا؟ میگه بگذار چک کنم، بعد از چک معلوم میشه کلاس‌های ۸ تا ۱۲ از ۱۳ اسفند به بعد برنامه‌ریزی شده :-o درنتیجه بنده تا ۱۲ بیکار بودم و یه بار دیگه هم چرتکی زدم!!

من و یک هفته مشهد!

پنجشنبه, ۲۷ بهمن, ۱۳۹۰

شنبه بود که راه افتادم به سمت مشهد و قرار بود مسافرتم تقریبا یک روزه باشه یعنی دوشنبه ظهر برگردم، که بنا به دلایلی تاخیر پیش آمد، و دوشنبه شد سه‌شنبه! اما دوشنبه شب بود که بابام زنگ زد بهم و حسابی گیر داد بهم که حالا که رفتی مشهد چرا نمیری لباس بگیری برا خودت… اونجا اون تنوع لباس و غیره…؟ و چرا برا چشمت پیش فلان متخصص نمیری؟
آهان اینجا باید دو توضیح اضافه کنم، اول اینکه بنده در زمینه بازار رفتن برای خودم از اون تنبلها هستم! و معمولا تا واقعا لازم نباشه نمیرم! و از اونجا که در زمینه لباس نسبتا عادت به تنوع ندارم برای همین مصرف لباس و در نتیجه خرید لباسم خیلی کمه!!
توضیح دوم اینکه چشم چپم چند هفته‌ای بود که حسابی ملتهب و حساس شده بود و بخصوص چند شب که تا صبح پای لپ‌تاپ بیدار مونده بودم حسابی از دست رفته بود… اما از همین پنج‌شنبه پیش که بخاطر سرماخوردگی دو روز رو تقریبا تو رختخواب افتادم و استراحت کامل کردم و در ادامش اومدم مشهد و کارم با لپ‌تاپ کم شد این چشم من هم خوب شد برا همین می‌گفتم خوبه و دکتر رفتن نمیخواد! :D

خوب چون نمی‌شد در مقابل حرف پدرجان نه آورد فرداش یعنی سه‌شنبه برای خرید لباس رفتم بیرون، و دیگه گفتم چهارشنبه هم بمونم تا آزمون خواهرزاده‌جان تموم بشه و ببینیمش و تقریبا باز داشتم دکتر چشم رو دو دره میکردم :D که امروز عصر که رفتیم خونه اون داداشم که دامادجان و خواهرجان و خواهرزاده جان میخواستن بیان، ببینیمشون، معلوم شد دامادجان میخوان برن پیش همون دکتر، و دیگه داداشم در اقدامی که بوی توطئه داشت من رو هم کشوند پایین که بیا بریم… اونم پیاده!!! این شد که دکتر هم رفتیم و دکتر بعد از شنیدن سخنان گهربار بنده و دیدن چشمام گفت قرنیه‌ات پر دون دون التهاب و زخم هستش… و شبیه اینایی شده که جوشکاری میکنن :-o حتی احتمال داد که شاید روماتیسم یا پرکاری تیرویید باشه! و اگر تکرار شد باید این آزمایشات رو هم بدم!! مملکته داریم؟؟

پ.ن.: شرمنده همه دوستان که خیلی کم سر میزنم، این چند وقت تا کنکور دکترا وب هم خیلی کمتر از سابق خواهم آمد و فرصت سر زدن به دوستان هم تقریبا ندارم که به بزرگواری خودتون ببخشید. :)