من خودم رو آدم خوش‌شانسی می‌دونم!

شنبه, ۲۹ بهمن, ۱۳۹۰

دیشب از مشهد برگشتم، صبح که برای رزرو بلیط اتوبوس زنگ زدم به ترمینال معلوم شد که ماشین ساعت ۲:۳۰ پر شده و فقط شب ساعت ۹ سرویس دارند، که من هم چون فکر می‌کردم اول صبح کلاس دارم دلم نمی‌خواست شب حرکت کنم البته درواقع دلیل مهمترش این بود که مامان و بابا چندان رضایتی به مسافرت شبانه ندارند!
اما خوب چاره‌ای نبود و وقتی برای رزرو ساعت ۹ گفتم، طرف بهم گفت شلوغه زودتر بیاید بلیط بگیرید!! حالا فکرش رو بکنید تو مشهد کی حال داره زودتر بره ترمینال بلیط بگیره… با خودم گفتم ۸ به بعد میرم حالا یا همون سرویس شهر خودمون خالیه و بلیط میده یا بلیط شهرهای دیگه که شهرمون بین راهشون هست رو می‌گیرم، بگذریم که من ۸:۱۵ آماده شدم ولی چون زن داداش گیر داد مجبور شدم شام هم بخورم و این شد که بنده ۸:۵۲ رسیدم به ترمینال و باجه خرید بلیط :D در کمال ناباوری دیدم بلیط هست، اما بعد از دقت به بلیط معلوم شد که این ماشین دومیه که ساعت ۹:۴۵ حرکت میکنه! رفتم سکو ماشین ۹:۰۰ آماده حرکت بود، داداشم هم که منو رسونده بود می‌زنگید می‌گفت می‌خوای ۴۵ دقیقه چیکار کنی بیا تو ماشین ما بشین بعد میری ترمینال، منم می‌گفتم بابا توی ترمینال یک ساعت و دوساعت مثل برق میگذره، ۴۵ دقیقه که چیزی نیست…
در اینجا بود که دیدم یکی از مسافرای بدون بلیط ماشین ساعت ۹:۰۰ انگار قهر کرد و وسایلش رو برداشت و رفت، مسئول بلیط به دنبالش که بلیط رو ازش بگیره!(نمیدونم برا چی) و منم در حال برگشت به سالن انتظار بودم که وقتی این جناب مسئول بلیط برمی‌گشت به سمت ماشین منو که دید گفت فلانی(کم و بیش منو میشناسه) بیا بلیطت رو بده که با همین ساعت ۹:۰۰ بفرستمت!!! رفتم بلیط رو ازم گرفت و گفت سوار شو و دیدم به صندلی کنار در که مخصوص شاگرده اشاره میکنه، هنوز فکری بودم که قبول کنم یا نه که دیدم از راننده می‌پرسه این صندلی شماره یک چرا خالیه؟ اونم گیج گفت نمیدونم خالیه؟ این پرسید نکنه ماشینت ۴۶نفرست؟ راننده گفت آره، این هم گفت خوب زودتر می‌گفتی!! و این شد که بنده در صندلی اول تثبیت شدم!! و به زن داداش اس دادم که بنده حرکت کردم!
همه اینا رو گفتم که بگم، این اتفاق جالب بهم یادآوری کرد که خودم رو آدم خوش‌شانسی می‌دونم! حالا نمی‌دونم یا بنا به تجربه‌های گذشتست یا ته‌مایه‌هایی از خودشیفتگی یا اعتمادبه‌نفس نداشتمه! و یا عادت کردم زورکی به خودم تلقین مثبت کنم!! ولی هرچی هست باعث میشه حتی تو اتفاقات بد هم دنبال یه نکته که نشونه خوش‌شانسیمه می‌گردم!! :D
حالا اینا رو داشته باشید تا بعد از کلاس از جاده بگم… البته اگر جوگیری فعلی موجود باشه :D

پ.ن: حالا صبح به دانشگاه زنگ زدم که من یه ذره دیرتر میرسم، دانشجوها رو نگه دارید، میبینم میگه ولی شما ۱۲ کلاس دارید! میگم چی؟ من ۸ تا ۱۲ هم کلاس داشتم هاااااا؟ میگه بگذار چک کنم، بعد از چک معلوم میشه کلاس‌های ۸ تا ۱۲ از ۱۳ اسفند به بعد برنامه‌ریزی شده :-o درنتیجه بنده تا ۱۲ بیکار بودم و یه بار دیگه هم چرتکی زدم!!