بایگانی نویسنده

رود اومد…+بعدا نوشت

چهارشنبه, ۶ اردیبهشت, ۱۳۹۱

بعد از روزها که همه جای کشور بارون‌های فراونی اومده بود و طرف ما فقط گاهی یه کم بارون میومد امروز از صبح بارون شروع شد و کم‌کم سرعت و شدت بارش زیادتر شد عصری که داداشم داشت میرفت سر راه دیده بود که داره رود میاد، زنگ زد خبر داد که رود میاد باباجان هم پایه شدند که برن ببینن، منم اول که درگیر بودم نمیخواستم برم ولی در آخرین لحظات مشکل برنامه‌ای که روش کار میکردم حل شد و به خودم جایزه دادم! و باهاشون رفتم که رود رو ببینم، ملت همه جمع شده بودند ما هم که اونجا بودیم کم‌کم بقیه داداشام هم اومدند و چندتا از اقوام هم بعدا بهمون ملحق شدند و جمعمون جمع شد! بابام همون اولش گفت این رود اینطوری میاد حتما جایی بندی شکسته، بعدش متوجه شدیم که حدس درستی بود و سد یکی از روستاها شکسته و این حجم آب بخاطر اونه!

دوتا عکس هم ادامه مطلب گذاشتم(برای اندازه بزرگتر روی تصویر کلیک کنید).
(ادامه…)

صداهای خاطره‌انگیز…

جمعه, ۱ اردیبهشت, ۱۳۹۱

یه سایت باحال چند روز قبل پیدا کردم(روزایی که مثلا برا دکترا میخوندم! :D ) دیگه گفتم اینجا معرفیش کنم، اول اجازه بدید چندتا از موسیقیا و آهنگایی که برا خودم خاصند رو معرفی کنم، البته تعداد زیاده ولی اینا دم دست‌تر بودند، چون قوانین سایتش اجازه نمیداد فقط لینک به سایت میدم:

اولی: «بچه‌ها سلامت باشید شید شید…»

دومی: «بگ بگ بگ بگ: تیتراژ برنامه کودک»

سومی: «آهنگ مادر من» (با صدای مرحوم خسرو شکیبایی)

چهارمی: «تکیه کلام شخصیت «گلام» در گالیور» (من مـــی‌دونم…)

پنجمی: «تیتراژ عروسکیِ کار و اندیشه»

خوب اینم اسم سایت «صدای کودکی من» که می‌تونید اگر بعد از جستجو صدای خاطره‌انگیز مورد نظرتون رو پیدا نکردید برید تو قسمت درخواستش و از اونجا درخواست بدید تا اگر کسی داشت یا پیداش کرد توی سایت آپلود کنه، در این رابطه یادمه یه موقع یه سایتی از یه محمد نامی که دانشجوی یکی از دانشگاه خارج از کشور بود، پیدا کردم که بیشتر از ۲۰۰تا از اینجور صداهای خاطره‌انگیز رو جمع کرده بود، باید بگردم ببینم کجا ریختمشون، ولی خوب خوبی این سایت اینه از همه جا در دسترسه!

پ.ن.۱: در راه برنامه‌ریزی در حال موفق شدنم!

پ.ن.۲: دوباره دو روز مونده به اردیبهشت شارژمون ته کشید :D برا همین نبودم و کامنتا رو دیشب بعد از اینکه ماه عوض شد و شارژ اردیبهشت‌ماه اضافه شد، با تاخیر تایید کردم.

 

اونوَر–>امتحان–>اینوَر

دوشنبه, ۲۸ فروردین, ۱۳۹۱

بالاخره یه ۲۵ فروردین دیگه و یه امتحان دیگه رو از سر گذروندیم،

خُب اول بپردازم به اونور امتحان:

بنا به سوتی سال گذشته که بدون ساعت سرجلسه رفته بودم و موبایل رو هم که نمیشد روشن نگه داشت و باید تحویل میدادیم، در نتیجه خیلی بدجور شده بود این شد که امسال به فکر ساعت بودم و با خواهرزاده‌جان هم یه شب حرفش شد که بهم میگفت پس زودتر برو بگیر… گفتم اوهوم! اما نیم ساعت بعد در حال خوندن بودم که یکهو داداشم با ساعتی وارد شد و گفت:

+ ببین این خوبه!

بستم به دستم و گفتم:

- آره خوبه، چند؟

+ ۱۲ تومن

- اوکی خوبه!!

داداش داشت میرفت بیرون که داستان ساعت قدیمی رو براش تعریف کردم، گفتم: (ادامه…)