بایگانی: ‘سوتی’

اونوَر–>امتحان–>اینوَر

دوشنبه, ۲۸ فروردین, ۱۳۹۱

بالاخره یه ۲۵ فروردین دیگه و یه امتحان دیگه رو از سر گذروندیم،

خُب اول بپردازم به اونور امتحان:

بنا به سوتی سال گذشته که بدون ساعت سرجلسه رفته بودم و موبایل رو هم که نمیشد روشن نگه داشت و باید تحویل میدادیم، در نتیجه خیلی بدجور شده بود این شد که امسال به فکر ساعت بودم و با خواهرزاده‌جان هم یه شب حرفش شد که بهم میگفت پس زودتر برو بگیر… گفتم اوهوم! اما نیم ساعت بعد در حال خوندن بودم که یکهو داداشم با ساعتی وارد شد و گفت:

+ ببین این خوبه!

بستم به دستم و گفتم:

- آره خوبه، چند؟

+ ۱۲ تومن

- اوکی خوبه!!

داداش داشت میرفت بیرون که داستان ساعت قدیمی رو براش تعریف کردم، گفتم: (ادامه…)

درهم نوشت…

دوشنبه, ۲۱ آذر, ۱۳۹۰

۱- هفته پیش ایام عزاداری بود… هروقت ایام مذهبی میاد… یه چیزایی یادآوری میشه که حال آدم یه جوری میشه!!!
نعره‌های کاملا ساختگی و حال به هم زن بعضی از عزادارن پولکی در بعضی مراسم‌های خاص که اتفاقا از تلویزیون پخش میشن یکی از این صحنه‌ها بود…

۲- اینترنت فضای آزادیه که توش انحصارطلبی جایی نداره! حتی انحصار طلبی قطب‌های قدرت و سرمایه!!
چندی پیش در اقدامی دور از انتظار و ناخوشایند گوگل (که یک جورایی سعی داره آمریکای دنیای مجازی بشه) بعضی از سرویس‌هاش رو به شکل انحصارگرایانه‌تری در آورد…
این کار عجیبی بود چون گوگل از پروژهای متن‌باز زیادی حمایت میکنه که اصل و دیدگاهشون مخالفت با انحصارطلبیه!!
اما به عقیده من بالاخره تا مدتی قدرت گوگل مردم رو مجبور به پیروی میکنه از جایی به بعد این روش‌ها به ضررش خواهد بود.

۳- پنج‌شنبه هفته پیش به علت نبود ماژیک و کم رنگ شدن ماژیک‌هایی که داشتم، یه کلاس دوساعته رو بعد از ۴۸ دقیقه کش دادن، تعطیل کردم!! بنظرتون قراره ما به جایی برسیم؟؟

۴- شنبه جلسه اول یه کلاس رو تشکیل دادیم!! یکی از دانشجوها که با خوندن فصل اول کتاب هنگ کرده بود، شکایت می‌کرد از بی‌برنامگی دانشگاه و اینکه رشتشون فقط سه دانشجو داره و به بدبختی دانشگاه رو راضی میکنن که بیشتر از ۱۲ واحد در ترمی ارایه بده… الانم می‌گفت باز خدا شما رو عمری بده که درس ما رو برداشتین!
بعد از اتمام شکایت‌هاش… گفتم کجای کاری… فکر کردی فقط برای شما اینجوریه؟ همه ما در سطح خودمون با این مشکلات مواجهیم، ما برای آزمون دکترا دقیقا به شکل مشابهی گرفتاریم و هر سال یه شکل و طرحی رو بکار می‌بندند.

۵- دیشب اخبار مربوط به بازی دربی رو دیدم!! تاسف برانگیز بود… :(
چرا؟؟
استیلی همونیه که بخاطر بعضی گل‌هایی که زده از خوشحالی اشک ریختیم چرا باید ساده‌انگارانه بهش فحش ناموسی بدیم؟ چرا اگر یه گروهی هدفمند بهش فحش میدن باید همراهیشون کنیم؟ چرا اگر تمام توانایی ما فحش دادنه!! حداقل به کسی فحش ندیم که بیشتر لیاقت فحش‌هامون رو داره؟؟ چرا به یکی از مردم مثل خودمون فحش بدیم که انگار به خودمون داریم فحش میدیم؟
و بالاخره چراااا در نقطه صفر نشستیم و برای سقوط به سمت منفی بی‌نهایت از هم سبقت می‌گیریم! و در این میان انتظار داریم وضع مملکتمون درست بشه؟؟

۶- خوب ۵ مطلب بالا نشون میده بنده در درهم برهم مشکل ندارم انگار!! اما جایی که حرف از نوشتن سر یک موضوع خاص بشه… نمیدونم… شاید هم مشکل در اینه که دست به کیبورد نمی‌شم و میگم آپم نمیاد!! ولی وقتی دست به کیبورد میشم میبینم آپم میاد!!

پ.ن.۱: در رابطه با ۲ باید بگم یک مورد که در گوگل از کار افتاده خاصیت فولدرهای عمومیش هست که برای ساختن لینکدونی گودری لازم بود که در نتیجه دیگه نمیشه لینکدونی گودری ساخت و ماهایی هم که فعلا داریم معلوم نیست گوگل تا کی از این ویژگی برامون پشتیبانی کنه!!

پ.ن.۲: در پست قبلی «تو» همان من ابتدای آفرینشم بود!!

ادیب نوشت: ( برای اینکه بگیم هنوز هم می‌تونیم ادیبانه بنویسیم!! :D )
رودخانه را دوست دارم، با آن‌همه سنگ در سر راهش بجای آه و ناله، موسیقی می‌نوازد…

بلاهایی که سرم نیومده…

چهارشنبه, ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۹۰

دیروز بعد مدت‌ها بنده رو برق گرفت! البته خوب خیلی بد که نگرفت ولی وقتی اومدم دستم رو بکشم، آرنجم خورد به گوشه دیوار و یه کَمَکی درد گرفت…
این اتفاق باعث شد به یاد بعضی خاطرات بچه‌گی بیفتم، خاطرات خطراتی که شانس آوردم و خدا رحم کرده بهم…

خاطره۱: رو بدنه بعضی یخچال‌ها یک کلید هست که با بستن در و باز کردن در قطع و وصل میشه و لامپ داخل یخچال رو روشن و خاموش میکنه، منم چون خیلی کنجکاو بودم می‌خواستم سر از کار این کلید در بیارم :bibinam: ، دقیق یادم نیست ولی فکر کنم ۵ یا ۶ ساله‌م بود، در یک لحظه بی‌مقدمه رفتم سراغ یخچال و درش رو باز کردم و نشستم‌(کلید پایین نصب بود) و یه دستم رو بردم پشت کلید و با اون یکی دست کلید رو فشار دادم!! حالا برق بدجور منو گرفته بود دستم هم در شکلی بود که قفل شده بود رو کلید و نمی‌تونستم دستم رو جدا کنم، :pray: بالاخره بعد هول شدن و ترسیدن دستم رو از روی کلید برداشتم و این دستمو آزاد کردم و خودم و به در بردم و واضحه که گریه‌م میکردم :(( ، خیلی ترسناک بود… :-?
(ادامه…)