برچسب ها بـ ‘شعر’

یلدا…

چهارشنبه, ۳۰ آذر, ۱۳۹۰

یلدا یعنی یک ثانیه بیشتر با هم بودن…
یلدا یعنی یک ثانیه با هم بیشتر بودن…
یلدا یعنی یک نفس عمیق دیگر همراه بودن…
یلدا یعنی بوسه‌ای، یک ثانیه طولانی‌تر…
یلدا یعنی هم آغوشیی یک ثانیه عمیق‌تر…
یلدا یعنی چکیدن قطره اشکی دیگر…
یلدا یعنی شانه‌ای که یک ثانیه بیشتر ماند…
یلدا یعنی گستاخانه خیره شدن، آن هم یک ثانیه بیشتر…!!!
یلدا یعنی یک ضربان قلب را بیشتر شمردن…
یلدا یعنی یک ثانیه بیشتر سوختن…!!!
.
.
.
.
.
و یلدا یعنی ۶۰ بار بیشتر با هم دوست داشتن را تکرار کنیم…
یلدا یعنی آن دقیقه اضافیی که با تو معنی می‌شود… و بی تو اگر تمام ثانیه‌های عمرم را نیز رنگ سیاه بزنم یلدا تکرار نخواهد شد…


عشق‌تان پاک… یلدای‌تان مبارک!

فال…

یکشنبه, ۲۷ آذر, ۱۳۹۰
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
بــیــا تــا گــل بــرافــشــانــیــم و مــی در ســاغــر انــدازیــم
فــلــک را ســقــف بــشــکــافــیـم و طـرحـی نـو درانـدازیـم
اگــر غــم لــشــکــر انــگــیــزد کــه خـون عـاشـقـان ریـزد
مـــن و ســاقــی بــه هــم تــازیــم و بــنــیــادش بــرانــدازیــم
شــــراب ارغــــوانــــی را گــــلـــاب انـــدر قـــدح ریـــزیـــم
نـــســـیـــم عـــطـــرگـــردان را شِکَر در مــجــمــر انــدازیــم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
کـه دسـت افـشـان غـزل خـوانـیـم و پـاکـوبـان سـر انـدازیم
صـــبـــا خـــاک وجـــود مـــا بـــدان عـــالــی جــنــاب انــداز
بـــود کـــان شـــاه خــوبــان را نــظــر بــر مــنــظــر انــدازیــم
یـــکــی از عــقــل مــی‌لــافــد یــکــی طــامــات مــی‌بــافــد
بـــیـــا کـــایـــن داوری‌هـــا را بـــه پـــیـــش داور انـــدازیــم
بــهــشــت عــدن اگــر خــواهــی بــیــا بــا مــا بــه مــیـخـانـه
کـــه از پـــای خـــمـــت روزی بــه حــوض کــوثــر انــدازیــم
ســـخــنــدانــیّ و خــوشــخــوانــی نــمــی‌ورزنــد در شــیــراز
بــیــا حــافــظ کــه تــا خــود را بــه مـلـکـی دیـگـر انـدازیـم

تو…

پنجشنبه, ۳ آذر, ۱۳۹۰

تو…
تو را بی نشانه شناختم
تو را آن روز که نمیدانستم شناختم
و نامت را بر برگ برگ کتابهایم نوشتم
پاکی نگاهت از هر سفیدی سپیدتر بود…
افق نگاهت… اما، بینهایت بود… بینهایتی دور…
زلالی افکارت در طعم آب هیچ چشمه‌ساری یافت نمی‌شد.
اشک‌هایت… شیرین‌ترین شوری دنیا را با خود داشت.
خـنـده‌هــایــت، کـــوه یخ غـم‌هـا را آب مـی‌کـرد.
نفس‌هایت، شب و روزم را شمارش می‌کرد.
تـو، حـتـا خـود از خود شـگفـت‌زده بودی!
و تو آغاز بودنم، بودی…
تو اما…

پ.ن.۱: چند روزیست با استاد ادب‌دانی ایمیلی در بحث هستم، در نتیجه جو گیر شده‌ام! پس نوشته‌ام را جدی نگیرید…
پ.ن.۲: با اینکه آهنگ ایرانی زیاد گوش نمی‌دهم و بیشتر هم از سر عادت سراغ آهنگ‌های لاتین برای وبلاگ می‌روم، اما از این یکی خوشم آمد: آه ای دختر کوروش… آه ای دختر خورشید…