ببخشید اگر این پستم کاملا رنگی متفاوت با پست قبلی داره…
زندگی همینه… هر روزش یه رنگه… باید بتونیم با همه جورش بسازیم…
چون نخواستم جو تولد رو خراب کنم با تاخیر این پست رو نوشتم و گذاشتم…
راستشو بخواین یکی دو روز قبل از روز تولدم عموم فوت شد، خوب سخت بود… البته اینکه یکی دوماه بود تو بستر بیماری بود کمی آمادگی رو ایجاد کرده بود… ولی به هر حال…
نمیخوام چیزی از تصویرای این هفته بگم چون بجز غم هیچی نداشت و منم از انرژی منفی دادن متنفرم…
یادمه سال اول یا دوم راهنمایی بودم که داییم بیمار بود و بعد هم فوت شد، من یه لباس سیاه داشتم که بیشتر یه حالت اسپورت داشت و همینکه یه حالتی داشت که شیک رو تنم جا میگرفت و گشاد نبود و به قول امروزیا کم و بیش چسب و یا بدننما بود، ازش خوشم میومد… روزی که داییم فوت شد هیشکی هیچی بهم نگفت فقط خواهرم با شوخی و خنده بجای لباس همیشگی گفت اینو بپوش و از این سه دکمهای ها بود و دکمههاشو خودش برام بست…
ولی من هیچی نپرسیدم… سعی کردم ذهنمو به خنگی بزنم… ولی نشد…
تو مدرسه تا دوستم منو دید بهم تسلیت گفت… و منم که میخواستم قبول نکنم گفتم مگه چی شده برا چی؟ گفت اااااا خبر نداشتی وای نباید میگفتم… داییت فوت شده…
از اون زمان از لباس سیاه متنفر شدم… دیگه برای هیچ مراسمی لباس سیاه نگرفتم هیچوقت…
تا هفته پیش که دیگه حس کردم نمیشه…
الانم لباس سیاه تنمه و دارم این پستو مینویسم…
ولی هنوزم از این لباس متنفرم…
آهااااان یه سوال به ذهنم رسید… تو مراسم ختم یه نفر که تو مسجد برگزار میکنن و صاحبان عزا دو طرف در وایستادن و مردم میان و اخلاصی میخونن و قرانی میخونند و چایی و خرمایی میخورند… میخوام بدونم اون قسمت اخلاص خوندن تو شهر یا محل شما چطور برگزار میشه؟؟
مثلا تو شهر ما مردم میان و بعد از خوشآمد گویی صاحبان عزا جلوتر و روبروی در میایستند و بعد از خوندن اخلاص میگن خدا بیامرزه یا کلمات مشابه و صاحبان عزا هم تشکر میکنند و بعد اون گروه میرن میشینند برای قران و صرف چای و خرما…
پ.ن.۱: بخاطر پست غمگینم معذرت میخوام…
پ.ن.۲: اگر ۴۰ روز دیگه یه عکس از خودم بگیرم و اینجا بگذارم فکر کنم همهتون در برید 
پ.ن.۳: واقعا بعضی رسم و رسومات تو عزاداریامون عجیب غریبه…
پ.ن.۴: …

