برچسب ها بـ ‘مرگ’

لباس سیاه…

یکشنبه, ۱۱ دی, ۱۳۹۰

ببخشید اگر این پستم کاملا رنگی متفاوت با پست قبلی داره…
زندگی همینه… هر روزش یه رنگه… باید بتونیم با همه جورش بسازیم…
چون نخواستم جو تولد رو خراب کنم با تاخیر این پست رو نوشتم و گذاشتم…
راستشو بخواین یکی دو روز قبل از روز تولدم عموم فوت شد، خوب سخت بود… البته اینکه یکی دوماه بود تو بستر بیماری بود کمی آمادگی رو ایجاد کرده بود… ولی به هر حال…
نمیخوام چیزی از تصویرای این هفته بگم چون بجز غم هیچی نداشت و منم از انرژی منفی دادن متنفرم…

یادمه سال اول یا دوم راهنمایی بودم که داییم بیمار بود و بعد هم فوت شد، من یه لباس سیاه داشتم که بیشتر یه حالت اسپورت داشت و همینکه یه حالتی داشت که شیک رو تنم جا میگرفت و گشاد نبود و به قول امروزیا کم و بیش چسب و یا بدن‌نما بود، ازش خوشم میومد… روزی که داییم فوت شد هیشکی هیچی بهم نگفت فقط خواهرم با شوخی و خنده بجای لباس همیشگی گفت اینو بپوش و از این سه دکمه‌ای ها بود و دکمه‌هاشو خودش برام بست…
ولی من هیچی نپرسیدم… سعی کردم ذهنمو به خنگی بزنم… ولی نشد…
تو مدرسه تا دوستم منو دید بهم تسلیت گفت… و منم که میخواستم قبول نکنم گفتم مگه چی شده برا چی؟ گفت اااااا خبر نداشتی وای نباید می‌گفتم… داییت فوت شده…
از اون زمان از لباس سیاه متنفر شدم… دیگه برای هیچ مراسمی لباس سیاه نگرفتم هیچ‌وقت…
تا هفته پیش که دیگه حس کردم نمیشه…
الانم لباس سیاه تنمه و دارم این پستو مینویسم…
ولی هنوزم از این لباس متنفرم…

آهااااان یه سوال به ذهنم رسید… تو مراسم ختم یه نفر که تو مسجد برگزار میکنن و صاحبان عزا دو طرف در وایستادن و مردم میان و اخلاصی میخونن و قرانی میخونند و چایی و خرمایی میخورند… میخوام بدونم اون قسمت اخلاص خوندن تو شهر یا محل شما چطور برگزار میشه؟؟
مثلا تو شهر ما مردم میان و بعد از خوش‌آمد گویی صاحبان عزا جلوتر و روبروی در می‌ایستند و بعد از خوندن اخلاص میگن خدا بیامرزه یا کلمات مشابه و صاحبان عزا هم تشکر میکنند و بعد اون گروه میرن میشینند برای قران و صرف چای و خرما…

پ.ن.۱: بخاطر پست غمگینم معذرت میخوام…
پ.ن.۲: اگر ۴۰ روز دیگه یه عکس از خودم بگیرم و اینجا بگذارم فکر کنم همه‌تون در برید :D
پ.ن.۳: واقعا بعضی رسم و رسومات تو عزاداریامون عجیب غریبه…
پ.ن.۴: …

یادمه…

پنجشنبه, ۲۸ مهر, ۱۳۹۰


یادمه یکی دو سال پیش بود، تلویزیون در مورد سخنرانی‌ها در صحن سازمان ملل میگفت و ما منتظر سخنرانی بودیم، تو اونیکی تلویزیون هم داشت پخش میکرد و یادم نیست میگفت هر سخنران برا سخنرانی ۲۵ دقیقه یا همچین عددی وقت داشت اما جناب قذافی خیلی طولانی‌تر از اونچه که بهش وقت داده بودند سخنرانی کرده بود و این باعث شد برام جالب باشه یادمه داشتم از دیونگیش و اینکه خودشو تو مایه‌های خدا میدونه، حرف میزدم…
امشب حس عجیبی داشت وقتی فیلم قتلش رو توی تلویزیونها دیدم، کسی که یک‌سال پیش یک ساعت تو صحن سازمان ملل با غرور و تکبر سخنرانی کرده بود حالا شده بود نقش اول فیلمی ۱ دقیقه‌ای که قرار بود به شکلی رفت‌بار کشته بشه و چه حرفه‌ای و طبیعی نقشش رو بازی کرد…

پ.ن. :الان دارم به خواب امشب سران بحرین و یمن فکر میکنم…

تجربه‌ای غمگینانه…

جمعه, ۱۱ شهریور, ۱۳۹۰

من با توجه به سنم باید تا حالا بیشتر از ۱۰۰تا تشییع جنازه شرکت میکردم! اما از اونجا که همیشه از اینجور چیزا فرار میکنم، میشه گفت تجربه‌هایی که از تشییع جنازه دارم فقط دوتاست! یکیش همین ۲ ساعت قبل بود…
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، خبر فوت یکی از اقوام کم و بیش پیر رو شنیدم، همین دیروز بود که مامانم رفته بود عیادتش و میگفت با اینکه میگن بهتر شده ولی خیلی درد میکشید… ما هم میگفتیم حتما سرطان خون یا یه همچین چیزیه…اما بالاخره راحت شد…
امروزم طبق معمول ترجیح میدادم از زیر این قضیه در برم… ولی نشد…
با اینکه دومین بار بود میرفتم ولی بعضی جاهاش رو بنظر در مورد قبل دقت نکرده بودم…نمیدونم شاید هم جای قبر نرفته بودم…
اول نماز میت رو خوندن و من و داداشم رفتیم اون طرف جای قبر، بعد میت رو برداشتن و آوردن، گذاشتن توی قبر و تلقین دادن و سنگ های قبر رو گذاشتند و خاک ریختن توی قبر و تمـــــــــــــــــــــام…
روحش شاد… و خدا بیامرزدش… @};-
پیر بود… ولی… گذاشتن کفنش تو قبر… کفنی که میدونی یه آدم که تا دیشب زنده بوده توشه… آدمی که پسراش اونجا وایستادن… و دختراش تو خونش شیون میکنن… این قسمت مراسم تشییع جنازه خیلی سخت بود و تجربه‌ای بود که برام پیش نیومده بود…

چه خوبه که قدر بزرگترها و پیرترها رو بیشتر بدونیم…

پ.ن.۱: ببخشید پست غمگینانه نوشتم…قول میدم زود آپ کنم تا حال و هوا رو عوض کنم…
پ.ن.۲: دو نکته جالب هم توی این قضیه دیدم البته یکیش رو میدونستم، اول اینکه تلقین رو یه محرم باید بده و فرزندان هم نباید باشند… و دوم رو که امروز شنیدم این بود که یکی میگفت فلانی رو عقب بکشید که اشکش نباید توی قبر بیفته! ما که سر در نیاوردیم!!!
پ.ن.۳: برادر یکی از دوستان وبلاگی چند روز پیش قوت کردند، لطفا اخلاصی برای شادی روح این تازه درگذشته بخونید…